تبليغاتX
کوچولوی من
 چهارشنبه صبح دختر خواهرم افسانه جون متولد می شه ۹ ماه انتظار بالاخره به پایان می رسه و ما همه چشم انتظار روزی هستیم که بتونیم بغلش بگیریم اسمش رو ماهور می ذارن 

امیدوارم دختر گلمون با تنی سالم به دنیا بیاد و دل مامانش رو شاد کنه

ماهور گلم خاله قربونت بره بیصبرانه منتظرتیم خوشحالم که آرتین یه همبازی جیگری مثل تو پیدا می کنه

آرتینم ماه پسرم اگه بدونی چن روز مونده به تولدت مامان و بابا چه حالی داشتن مدام از قیافه ات می گفتیم که شبیه کی می شه از اسمت که چی بذاریم آردا یا آرتین بیشتر توی اتاقت وقتمون رو می گذروندیم لباسات رو نگاه می کردیم و برات نقشه ها می کشیدیم

دیروز ۲۲ ماهگیت تموم شد و وارد ۲۳ ماهگی شدی  ۲ سالگیت نزدیکه ولی من باورم نمی شه که ۲۲ ماه به همین زودی گذشته

چقدر زیباست داشتنت بوسیدنت بوئیدنت

۲۲ ماهه که قدم مبارکت رو توی زندگی منو بابایی گذاشتی و مارو شیفته خودت کردی با یه لبخندت همه خستگیم از تنم بیرون می ره غم و غصه فراموشم می شه قشنگترین هدیه خدا دوستت دارم

دیروز هوس کردم فیلم روز زایمانم رو ببینم آرتینم خواب بود منم از فرصت استفاده کردم فیلم رو دیدم چند تایی هم عکس انداختم البته از تی وی گرفتم کیفیت جالب نداره ولی می خوام اینجا توی وبلاگش باشه

آرتین بلافاصله بعد از تولد که دارن بند نافش رو می برن  

پسر معصوم من خستگی تنفسی داشته بهش اکسیژن می دن

 کماکان تلاش می کنن نخوابه و گریه کنه

مچ بندش رو دستش بستن قربون دستای تپلوت برم من عشقم 

 

مهرش رو زد روی کاغذ

لباساش رو پرستار می پوشونه

اینجا کنار مامانیش گذاشتنش

فردای روز زایمان در بیمارستان

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 11:18 توسط مامان آرتین |

 جمعه جشن تولد هستی دختر عموی آرتینی بود از چن روز قبلش سرم حسابی شلوغ بود همه خریدا با من بود از سفارش کیک و تدارکات مهمونی و غذا و دسر هر چن کمک زیاد بود ولی هنوزم که هنوزه خستگیم از تنم بیرون نرفته و خیلی با کمبود خواب مواجهم

این چند روز رو اصلا نتونستم به آرتینی خوب برسم و الان وجدان درد گرفتم آخه چیکار کنم از یه طرف هستی رو هم خیلی دوست دارم می خواستم همه چیزش خوب باشه از طرفی هم می خواستم به آرتینی هم برسم 

روز ۵ شنبه که می خواستیم بریم خونه مادر شوهری آرتین از روی مبل افتاد زمین و باز لبش پاره شد حسابی خون می اومد بازم عسل معجزه گر رو روش گذاشتم خونش زودی بند اومد

روز جشن تولد هم از پله ها افتاد پائین ۶ تا پله رو یه جا طی کرد نگین مامان بدی هستم به خدا نمی دونستیم به مهمونا برسیم یا به بچه ها الانم دیگه کنترل کردنشون خیلی سخت شده  

عصری مراسم زنونه بود و شب مختلط که دیگه پدرمون دراومد و من باز به این نتیجه رسیدم که اگه عمری باشه و برا آرتینی جشن گرفتم حتما حتما برای شام به صورت مختلط دعوت می کنم

آرتین روز تولد حسابی خوش گذروند و با بچه ها خیلی حال کرد سلین کوشولوی خوشگلمون هم اومده بود

مامانا کمک گل پسر من خیلی هیز شده وقتی لباس لختی می پوشم خیلی چشم چرونی می کنه روز تولد لباس من پشتش خیلی باز بود آرتین مدام می گفت منو بگیر بغلت منم می گرفتم می زد از پشتم و چنان خنده ای می کرد که بیا و ببین

فکر می کنید این طبیعیه یا پسر من یه خورده .... تشریف دارن

از روز تولد بگم که اعصابمون به خاطر هستی هم خیلی خورد بود برادر شوهرم و زنش در حال متارکه هستن و مامان هستی از ۶ ماه قبل بچه شیرخواره رو گذاشت و رفت و گفته که بچه هم نمی خواد فقط طلاق می خواد دلم براش خون بود باید روز تولدش اون بغل مامانش بود نه بغل من من تعجب می کنم وقتی همچین مادرای بی عاطفه ای رو میبینم آخه بچه چه گناهی داره چوب اشتباه آدم بزرگا رو فقط این فرشته های پاک می خورن منم چون ۴۰ روز بیشتر به هستی شیر دادم زمونی که آرتین بیمارستان بود به خاطر اینکه شیرم قطع نشه محبت خاصی نسبت بهش دارم خیلی دوسش دارم  روز تولدش هم نهایت تلاشم رو کردم که همه چی خوب برگزار بشه

امیدوارم که اینطور بوده باشه

 

 عشقم قربون اون تیپ زدنت بره مامانی

قربون بوس فرستادنت برم من

در حال بازی با بشقابا کنار خاله لیلا

سلین کوچولو در حال میوه خوردن (وای که چقدر تو نازی عزیزم)

خنده هات عاشق ترم می کنه عزیز دلم

می بینید لباساش به چه روزی افتادن

خنده هات عاشق ترم می کنه عزیز دلم

مثل پسرای حرف گوش کن یه جا نشسته

گل پسر قند عسل در حال نوشابه خوردن

 

کیک تولد هستی جون

بچه ها محو فشفشه ها شدن وای که هوای خونه رو چقدر آلوده کردن

از کیفیت عکسا معلومه که همه جا پر از دوده

 اینم چند تا عکس از عصرونه و دسر

 

کیک اسفناج و گوشت

کشک بادمجون

سالاد فصل

سالاد الویه برا نی نی ها

پیزاشکی گوشت باز برا بچه ها

دلمه برگ

سالاد الوان

خاگینه گل رز

اردور بادمجان

اون سفیده هم سالاد شویده

دسر موزائیکی

ژله رنگارنگ

پلمبیر

پان اسپانیا

دسر موزائیکی با کافی میکس و نسکافه

یه تزئین دیگه از پان اسپانیا

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 12:49 توسط مامان آرتین |

بالاخره ما اومدیم خیلی وقته آپ نکردم من و امیر و آرتین ۳ تایی سرماخوردیم البته من که اصلا فرصت نشده احساس مریضی بهم دست بده هی به خودم تلقین می کنم من حالم خوبه باید پاشم به آرتین برسم آرتین حالش خیلی بد بود باز هوا سرد شد کار من دراومده سرما که می خوره مشکل تنفسیش تشدید می شه طوری که ساعت ۳ نصف شب بردیمش درمونگاه شبانه روزی و آمپول بهش زدن طفلک تا حالا ۶ تا آمپول بهش زدیم تا ماشین رو جلوی درمونگاه نگه داشتیم شروع می کرد به گریه و زاری و با دستش شلوارش رو نگه می داشت هم خندم می گرفت و هم گریه ام

گل پسر من ۱۷ مهر ماه ۲۱ ماهه شد ۲ ماه و نیم داریم تا تولد آرتین ولی چون می افته به محرم در نتیجه باید زودتر برگزار کنیم موندم مفصل بگیرم یا خودمونی زنونه بگیرم یا مختلط خلاصه هر چه پیش آید خوش آید

روز جهانی کودک یه کیک کوچولو درست کرده بودم با یه دسر البته خیلی با عجله اصلا وقت تزئین نداشتم فقط خواستم که عکسی داشته باشه زنگ زدیم دیدیم مادر شوهرم خونه خواهرشه کیک رو برداشتیم رفتیم اونجا چون ۲ تا هم کودک  اونجا داشتیم البته هیچکس یادش نبود روز جهانی کودکه

آرتینم باورم نمی شه پسر من دیگه برای خودش مردی شده  آقا شده من از چشای تو سالم بودنت و یامریض بودنت رو تشخیص می دم وقتی مشکل تنفسی داری فورا روی قیافه ات اثر می ذاره رنگت کبود می شه انگار نه انگار که گل پسر من یه پسر سفید هلویی بوده و این رنگت منو عذاب می ده خدایا به همه بچه ها سلامتی بده تا مامانا زیاد غصه دار نشن

پسر شیطون من الان دیگه استقلال روبا تمام معنا می خوایی تجربه کنی کلاهت روخودت سرت می ذاری و این باید داره وبه ما اجازه نمی دی کفشت رو می پوشی جورابت رو تا نیمه می تونی بکشی بالا غذات رو خودت می خوری رژلب می زنی عاشق رژ لبی البته رژ لب مایع و همچنین عاشق کرم همه جای بدنت رو کرم می زنی و خودت بدنت رو ماساژ می دی دیشب ۱۵ تا مکعب رو آروم روی هم گذاشتی و تا چن دقیقه برا خودت دست زدی عاشق عمو محمدت شدی آخه مثل خاله لیلا نازت رومی کشه وخیلی دوستت داره  وقتی ظهرااز سر کار می یام خونه تا بیام طبقه بالا می ایستی جلوی آسانسور و می پری بغلم بعد سرت رو میذاری روی شونه ام چقدر این لحظه ها رو دوست دارم

فرشته کوچولوی من ازت ممنونم که منو برای مادری قابل دونستی

۲۱ ماهگیت مبارک آرتین من

 

روز جهانی کودک خونه خاله امیر

 همه جا خرابکاری می کنه

 برا خودش دست می زنه  

عاشق رانندگیه نذاشت خاله لیلا بشینه اول کمی رانندگی کرد بعد به لیلا مجوز داد

 قربون ژست گرفتنت برم من گل من

در حال بیرون رفتن از خونه

 وقتی می خواییم بریم مهمونی تازه یاد پارکینگش می افته و تا دمدر باهاش بازی می کنه

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 12:39 توسط مامان آرتین |

دیروز رفتیم کفش طبی و کف طبی که برای آرتین سفارش داده بودیم گرفتیم بعدش دکتر ارتوپد معاینه اش کرد کفشارو پوشوند تاییدکرد و گفت که برا کفهای طبی هم یه کفش سایز بزرگ بخریم مثلا یه سایز بزرگتر که کف توش راحت جا بشه خلاصه حالم خیلی گرفته شد آخه کفشاخیلی زشت بودن برا آرتینم سخت بود اونا رو بپوشه وچن باری توی خونه زمین خورد که دلم خون شد

جریان از این قراره که وقتی آرتین رو برده بودم دکتر بهش گفتم احساس می کنم آرتین زانوهاش رو به هم خیلی نزدیک می کنه اونم معاینه کرد و تایید کرد و کلی هم ازم تشکر کرد که خیلی با دقتم 

یکی هم اینکه گفت کف پاش صافه خلاصه داغون بودم البته یاد روزایی افتادم که آی سی یو بود و کلی از دست خودم ناراحت شدم که کاش از اولش مشکلش همین بود و اینهمه مصیبت نمی کشید الانم رد سرمهاروی دستش مونده بابایی اسمش رو گذاشته ماهی آکواریوم چون وقتی گذاشته بودنش توی تختای شیشه ای که اسمش یادم رفته اپشت شیشه به ما نگاه می کرد

دیروز رفتیم برا آرتین کفش سایز بزرگ خریدیم با کاپشن پائیزی و ژاکت و بادی و توالت فرنگی که می خوائیم از امروز شروع کنیم به آموزش

دیروز آرتین توی مغازه که بودیم خیلی هیجان زده شده بود یه خانومی پیش من ایستاده بود و با آرتین حرف می زد می چلوندش و تا به دم اسبی آرتین دست زد بچه ام هیجان زده شد و یه مشت محکم زد روی چشمم وااااااااااای نمی دونید چی کشیدم توی کارتونا نشون می ده چشای طرف از حدقه در می یاد اونجوری شده بودم الانم خیلی درد دارم

آرتین گلم پسر نازم می دونم این روزاهم سپری می شن ولی باز غصه تو رو می خورم دست خودم نیست از این ناراحتم که برای هر سال از زندگی تو یه موردی داشتیم پسر نازم زندگی مامان اینو بون که همه تلاشم رو خواهم کرد این مشکلت هم زود برطرف بشه دلسوزی بی جا باعث نمی شه که از پوشوندن کفشا خودداری کنم

اینم یه برگی از دفتر زندگی توست گلم این برگ رو هم با موفقیت خواهیم بست چون خدا باماست عزیزم من از روز اول تورو به دست مهربون خدا سپردم  می دونم که خدا مراقب توست

روز به روز شیرینتر می شی روز به روز بیشتر دلبری می کنی خودت با قاشق غذا می خوری میوه باید خودت بخوری کفشاتو می پوشی البته از منم کمک می گیری عاشق اینی که کفش و دمپایی من و بابایی رو بپوشی چقدر نازی چقدر دوست داشتنی هستی تو نازمن

خیلی از کلمات رو تکرار می کنی که همه رو فیلم گرفتم و نمی خوام اینجا موبه مو بنویسم

خودت با آیفن درو باز می کنی خوب می دونی با کدوم دگمه در باز می شه با کدوم یکیش بیرون رو می تونی دید بزنی می ری روی مبل و خیابون رو دید می زنی

چقدر وابسته بابایی شدی لذت می برم وقتی شما باهم وقت می گذرونید

عکسات رو از آتلیه گرفتیم چقدر ناز و خوشگلی

 

فردا روز جهانی کودکه این روز رو به تمومی کودکان تبریک می گم

 

داره پز می ده که می تونه خودش در ماشین رو باز کنه

برای اولین بار لیمو شیرین می خوره از پوستش هم دست نمی کشه

عکسای آتلیه آرتین که از چن تاش عکس گرفتم نمی دونم چرا بد افتاد تنظیمات دوربین به هم ریخته

من این چشا رو چی کار کنم آخه

 

 

 

 

 

این عکسا با هم خیلی فرق دارن نه

دل خودمو به این خوش کردم

خدایا شکرت به همین هم راضیم  

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 13:55 توسط مامان آرتین |

  هوای اینجا امروز کاملا ابریه من عاشق روزای ابری و بارونیم اوضاع روحیم خیلی بهتر می شه

آرتین به آسمون نگاه می کنه و دنبال آتاب (آفتاب ) می گرده و پیداش نمی کنه و می پرسه کووووووو؟

بالاخره یکی از دندونای آرتینم جوونه زد اونم با چه اوضاعی باخونریزی چن ساعته منو و امیر بیرون بودیم دیدیم از دهنش خون می یاد با کمی کنکاش دیدیم بله کار دندونشه

آرتینم در ۲۰ ماهگی ۱۷ تا دندون داره

بعضی وقتا خوب غذا می خوره بعضی وقتا لب به غذا نمی زنه خلاصه اوضاعی داریم با غذا خوردنش کلی کولی بازی و رقص و قر کمرو و... در می کنیم

اینجا رفتیم خونه مادرشوهری آرتین به همراه دخترعموش هستی دارن شیرشون رو می خورن و هستی علنا به پسرم (روم به دیوار )تجاوز می کنه به زور می ره می شینه بغلش یا بوسش می کنه یا بهش می گه سرت رو بذار روی پای من بخواب

 

 

خونه خاله امیر رفتیم باز دخترعمو و پسر عمو مشغولن مشغول چیییییییی ؟ اگه گفتین

اینجا رفتیم شهربازی آرتین و هستی هر چی سوار می شدن تصاحب می کردن اصلا پائین نمی اومدن سندشش دانگ رو به نام خودشون می زدن

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12:55 توسط مامان آرتین |

۲۱ شهریور مصادف با هفتمیم سالگرد من و باباامیر بود امیر اصلا به روی مبارکش نمی آورد عصری هم رفت سلمونی تا اون موقع هم نه تبریکی نه کادوییخلاصه منم موهامو خوشگل کردم آرایش کردم شام درست کردم و منتظر بابایی شیم امیر خانتشریف فرما شدن وباز به روی مبارک نیاوردن منم توی دلم یه عالمه بدوبیراه به خودم گفتم کمسیتبثهخباخهخثمنخ (اینا بد وبیراه بودن ) که تو چرا ازخود بی خود شدی خودت رو کشتی خوشگل کردی و لباس سفید کوتاه پوشیدی و خلاصه در همین حال بودم که امیر اومد پیشم و بهم تبریک گفت و یه کادوی جانانه بهم داد  خواهرا هم بیرون بودن برامون دنبال کیک بودن ولی ماه رمضونی خیلی از قنادیا کیک درست نکرده بودن تا اینکه از یه جایی پیدا کرده بودن قنادی تشریفات ولیعصر که باز چشمتون روز بد نبینه بود اومدن خونه و یه جشن کوچولو برگزار کردیم

امیر خوبم مهربونم عاشق این سورپرایزهای تو هستم همیشه خوب بلدی چطوری منو غافلگیر کنی

همیشه وقتی احساس می کنم کسلم و دچار یکنواختی شدم خوب بلدی چطور منو از این حالت در بیاری دوستت دارم عزیزترین بهترین و مهربونترینم  

از آرتینم بگم که یه روز باهم رفتیم خونه خاله ساناز آرتین و سلین باهم سر جارو دستی جنگ داشتن و کلی هم سلینم زحمت منو کم کرد و به آرتینم میوه داد تا بخوره

عکسی از آرتینگ تانگ تونگ (اسم ژاپنیش بود شایدم چینیش نمی دونم)

 

 تا من از سر کار بیام خونه ارسلان اینا رو بهش پوشونده بود لباسای ورزش خودشه عکس انداخته بود از هنرنمائیش تا من ببینم

 

 اینجا آماده شده با بابایی برن بیرون شام بخرن

 

اینم روز سالگرد ازدواج ما وای که چه آتیشی سوزوند این آرتینم

از شکلاتگوشه لبش معلومه وهمچنین ریخت کیک

 

 آخه من قربون اون دست تپلوت برم مامانی

 اینجا یه مورچه از خونه خاله لیلاشکار کرده داره کالبد شکافی می کنه

خونه خاله ساناز رفتیم خاله سانازم نامردی کرد و از لحظه ورود بچه ام رو به کار گرفت

جدال بر سر جاروی دستی

ساناز جون با جارو دستی راضی نشدی جارو برقی دادی دست آرتین مظلوم من

 

قربونش برم سلین با چه لذتی داشت به آرتین میوه می داد تا بلکه خودش نخوره

من تو رو گاز نگیرم چی کار کنم جوججججججججججججججججه

معرفی می کنم آرتین رادمهر رییس اداره بهداشت

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 12:52 توسط مامان آرتین |

آرتین گلم ۱۹ ماهه شد

امروز ۱۷ شهریور ماه آرتین گل پسر من ۱۹ ماهه شد چند ماه بیشتر به تولد دو سالگیش نمونده و من تمام وجود خوشحالم وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم روزایی بد و خوب زیادی رو به همراه بابای آرتین گذروندیم آرتین مریض بود ناراحت بودیم خوب می شد و لبخند می زد ماهم از خوشی لبریز می شدیم  خدارو شکر الان همه چی تقریبا روبه راهه و آرتین ماهم سرحال

از طرفی هم ۲۱ شهریور هفتمین سالگرد ازدواج من و امیره

 یعنی ۷ سال پیش ۱۷ شهریور ماه من و امیر مشغول خرید عقد بودیم سر از پا نمی شناختیم بعد از ۹ ماه دوران دوستی بالاخره ما مراحل خسته کننده خواستگاری و بله برون رو طی کرده بودیم و به جشنمون نزدیک تر می شدیم اصلا فکرش رو هم نمی کردیم ۷ سال بعد در همین روز ما صاحب یه تپلوی ۱۹ ماهه هستیم تپلویی که همه هستی ما شده و دیوونه وار عاشقش شدیم

عزیز دلم پسر گلم دوستت داریم دوستت داریم دوستت داریم

 از دیروز عصر اینجا بارون می بارید تا شب آرتین حال می کرد دستش رو جلوی بارون می گرفت وقتی خیس می شد هیجانزده می شد وقتی رعدوبرق می زد آرتین خیلی نامفهوم برا من توضیح می داد

آرتینم به همراه پسر خاله اش اکتای

 عاشق این پارکینگشه

 

 از این  جارو شارژی دست برنمی داره جاروبرقی و جارو شارژی و بخارشور جزو اسباب بازی مورد علاقه اشه

 

 

 

داریم می ریم خونه مامان بزرگ آرتین

از مهمونی برگشتیم بابایی یه چن تا عکس از منو آرتینی انداخت بعدش هم از آرتین

به زور باید نوار کفشش رو بکنه (قربون اون دم اسبیت برم من که دل منو برده)

 به چی فکر می کنی عشق مامان

سرش رو به لبه تابلو کوبید می گه بیا بوسش کن

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 10:44 توسط مامان آرتین |

آرتین چند روزی می شه که بسی کیفور شده خواهر گلم شهلا جون با دوتا پسرش اورمان واکتای از تهران اومدن اینجا آرتین حسابی خوش به حالش شده با ۳ تا پسر خاله آتیش می سوزونه حسابی باهاشون بازی می کنه می رقصه

از وقتی پسر خاله هاش اومدن شغل مقدس خبرنگاری وعکاسی رو به اونا محول کردم فقط در حال فیلم گرفتن از آرتینن امیر می گه شغل شریفت روازت گرفتن

لباسای جینگیل آرتینی رو پوشوندیم پسرخاله هاخیلی اصرار داشتن

آخه فیگوراش رو ببینید من این جوجه رو نخورم چی کار کنم

آرتین به همراه اورمان

آرتین و ارسلان

 

 

لباساش روعوض می کردم تا بخوابه گیر داده بود باید کفشای قرمزش رو بپوشه

تا لختش می کنم زودی چسب پوشکش رو باز می کنه

قربون اون شیکمت برم من  عشقم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 10:50 توسط مامان آرتین |

چهارشنبه به همراه آرتین و لیلا و لادن و ارسلان رفتیم ارومیه مامان دیگه طاقتش تموم شده بود دلش آرتینی رومی خواست من و لیلا هم که دیگه بدتر

توی راه زیاد اذیت نکرد فقط از سر تا پای من و خودش آب میوه شده بود  خلاصه از وقتی که رسیدیم خونه مامان تا زمان برگشتمون فقط با پسر خاله هاش بازی کرد و خوش گذروند نقاشی می کشید توی حیاط آب بازی می کرد

یه روز هم رفتیم خونه خواهرم تا سیسمونیش رو بچینیم خیلی خوشم می یاد از این کارا

یاد زمونی افتادم که وسایلای آرتینی رومی چیدیم و هر روز با امیر بیرون می رفتیم و یه مسیله ای رو می خریدیم چون مامان اینجا نیست گفته بود خودتون برید خرید ما هم هرروز بیرون بودیم

خلاصه وسایل ماهور خانوم خوشگل خاله اش خیلی قشنگ بودن اونقدر لباس داشت که مونده بویم کجا بذاریم لباسای دخترونه خیلی خوشگلن خیلی

از اونجا هم رفتیم پارک ساحلی شام بیرون بویم آرتین هم حسابی سرسره بازی کرد

از بغل سهند پایین نمی اومد طوری که سهند رو با خودمون آوردیم تبریز

خیلی ناراحتم از مامان اینا دوریم با هم خیلی بهمون خوش می گذره

راستی ارومیه که بودم موهام رومش کردم و ابروهامو هم تاتو کردم نمی دونم چطور شد یهو تصمیم گرفتم آخه خواهر من اونجا سالن آرایشگری داره

چن مدتی بود دنبال کفش بودم برای آرتین نمی تونستم پیدا کنم از ارومیه هم نتونستم تا اینکه دیروز رفتم براش دو جفت کفش خریدم خیلی خوشگلن

آرتینم سرماخورده بردمش دکتر براش آمپول و شربت نوشته

اصلا طاقت مریضی بچه ها رو ندارم 

خدایا به همه سلامتی بده بچه های مارو هم فراموش نکن

 عاشق پله ها شده فقط بالا و پائین می رفت

 سیسمونی نی نی خواهرم افسانه رو چیدیم نمی دونست با چی بازی کنه ذوق زده شده بود

 زودی رفته سراغ در کمدا عاشق باز و بسته کردنه دره

ای خدا این نی نی ما اونقدر لباس داشت من که نمی دونستم کجا باید بچینم ایشااله با تن سالم از همه اینا استفاده کنه آخر آبان به دنیا می یاد خیلی خوشحالم

 آرتین بغل سهند (پسر خاله اش )

عاشقه سهنده از بغلش پائین نمی اومد

 از خونه خواهری رفتیم پارک ساحلی خوش گذشت هوا عالی بود

 اعتراض آرتین برای خوردن غذا

آرتینم به همراه رادین جون

 

یه دستمال می گیره دستش و حسابی گردگیری می کنه

 قربون اون ژست گرفتنت برم  روح و روان من

 دست رادین رو گرفته باخودش این ور و اون ور می بره میزبان خوبیه

 حاضر شده بره مهمونی

 برای خاله لیلا دلبری می کنه

 این دسته جارو برقی عضو ثابت بازیهای ماست حتما باید کنارمون باشه که هر وقت هوس کرد جارو بکشه

 توی ماشین لالا کرده داریم می ریم دکتر

 حیاط مطب دکتر خیلی باصفاست گلای قشنگی داره

 

 می خواد بره سراغ شیلنگ آب

 خسته از دکتر برگشته ر حال شیر خوردن و فکر کردن

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 10:55 توسط مامان آرتین |

 

روزها از پی هم می گذرن و من از بزرگتر شدن و قد کشیدن و پیشرفت کردنت در حیرتم هم در حیرتم هم شاکرم و هم عاشقترم

وقتی به کارای امسالت نگاه می کنم و با پارسال این موقع مقایسه می کنم اونوقت کاملا بزرگتر شدنت رو با تمام وجودم احساس می کنم و از طرفی هم حس پشیمونی وجودم رو در بر می گیره  که چرا سر کار رفتم چرا خونه نموندم تا شاهد لحظه لحظه پیشرفتت باشم تا شاهد شیرین کاریا و دلبریات باشم

وقتی می بینم داری راحت تر نفس می کشی و اذیت نمی شی از کم آوردن نفس نمی ترسی راحت می دوی اشک توی چشام جمع می شه و از درون فریاد می زنم که خدای خوبم ازت ممنونم

وقتی با صدای نازک و مخملیت منو صدا می زنی و به جای فرزانه ادد می گی من بیشتر از پیش عاشقترم

وقتی در کابینتا رو باز می کنی و زیر چشمی منو می پایی ببینی نگات می کنم یا نه و محتاطانه یه دونه شکلات برمی داری

وقتی در حین برداشتن شکلات دستت به یه چیزی می خوره و اون می افته و تو زود از آشپزخونه فرار می کنی و خنده نمکی تحویلم می دی

وقتی می یایی و سرت رو روی پای من و بابایی می ذاری وخودت رو لوس می کنی ما هم دستمون رو روی موهات می کشیم

وقتی گوشی موبایلم رو برمی داری و آهنگ باز می کنی و نانای می کنی و من مدام قربون صدقه ات می رم

وقتی آهنگ غمگین می شنوی و از ته دل گریه می کنی ومی خوای که خاموشش کنیم

وقتی دیشب ۱۱ تا مکعب کوچولو رو با احتیاط گذاشتی روی هم و به خودت تا چن دقیقه فقط دست زدی و از من هم خواستی که بهت دست بزنم و تشویقت کنم

وقتی مدام لپای خوشگلت رو می چسبونی به لبام و می گی بوس ومن چن تا بوس از لپات می گیرم وغش و ضعف میکنم برات

وقتی با ارگت آهنگ سازی می کنی و هم می زنی وهم می رقصی از دیدن خنده های تو قند توی دلم آب می شه

وقتی روژ لبای منو چن تایی توی دستت می گیری و از دیدن این منظره به خودت می بالی که چن تا یی تونستی توی دستت بگیری و با غرور به من نشون می دی و می خوایی که بهت دست بزنم

وقتی که همه اسباب بازیهایی رو که روی زمین پخش و پلا کردی جمع می کنی و توی سبد می ریزی و من با تمام وجود ازت تشکر می کنم

وقتی توی حموم از من می خوایی با کف شامپو شکل درست کنم تو از ته دل می خندی

وقتی برات قصه می گم تو با دل و جون گوش می دی

وقتی غذا بهت می دم زودی دستمال مرطوب روبر میداری و دهنت رو پاک می کنی و به من نشون می دی

وقتی همراه من تی می کشی و جارو می کشی و با دستمال گردگیری می کنی و خوشحال و خرامان منو می کشونی و میز رو نشونم می دی

وقتی بابایی توی خونه نیست و تموم اتاقارو دنبالش می گردی و بابا بابا می گی و دلم من برات می سوزه که حوصله ات سر رفته

وقتی بهت نگاه می کنم

وقتی بغلت می کنم

وقتی می بوسمت

وقتی بغلم می کنی

وقتی شیرین زبونی می کنی

وقتی شیطونی می کنی عزیز دل مامان

وقتی وقتی وقتی..............

 من عاشقترینم من خوشبخت ترینم 

آرتین من

عشق من

 پسر مهربون من

من همیشه دوستت دارم تو معجزه الهی هستی تو امانت گرانبهایی هستی در دست من و بابایی  که نهایت تلاشمون رو خواهیم کرد تا امانتدارهای خوبی باشیم بهترینها رو به تو بیاموزیم .

 

 

شنبه ساناز اینا خونه ما مهمون بودن خیلی خوش گذشت بچه هاحسابی بازی کردن

امیر و احسان هم به ما می گفتن فردا می رن توی وبلاگاشون می نویسن و تعریف می کنن امیر هم اسم منو خبر نگار گذاشته بس که دوربین دستمه و عکس می ندازم آخه چیکار کنم من عاشق عکسم از فیلم اصلا خوشم نمی یاد

 

آرتین و سلین خیلی خوب با هم بازی کردن

 

 

 

 دو تایی ببعی سواری کردن

 سلین کمی ترسیده

 

 قربون خنده هات برم من مامانی

 

 آرتین میونه اش با ساناز خوبه و اسباب بازیاش رو به ساناز نشون می ده

از این آدم فضایی که موزیکاله ومی رقصه سلین جون می ترسه 

 

 آرتین متفکرانه دستمال کاغذی رو رشته رشته کرده

 اینجا موزیک ماشینش تموم شده دوباره می خواد بخونه

آرتین  یک سال قبل (تابستان ۸۷ تهران رفته بودیم تا ببریمش دکتر)

آرتین تابستان ۸۸

+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 11:36 توسط مامان آرتین |