تبليغاتX
کوچولوی من

کوچولوی من

عشق من و عشقم

بی تو هرگز زندگی شوری ندارد پدرم                  بی تو هرگز شمع دل نوری ندارد پدرم

جای اشک از دیدگان خون می فشانم                باز هم بی تو هرگز زندگی شوری ندارد پدرم

گذشت ایام نیز نتوانست دلهای پر از درد و رنج ما را اندکی تسکین دهد.هنوز باور نکرده ایم رفتنت را که چون دریا زلال بودی و چون آسمان بی انتها

 

و چه معصومانه پرواز کردی..! بار عظیم این غم جانسوز را بر دوش کدامین سنگ صبور بیاویزیم که اینگونه در یک روز بهاری مملو از سکوت سحرگاهان با عطر خدا در آمیختی و در دست فرشتگان بر بال آسمان نشستی..! تو رفتی و آرزوهایمان اسیر خاک شد و ما ماندیم با دنیائی از عشق و یاد تو و دست هایی

 

ملتمس که تو را هر لحظه از خدا طلب می کند. تو با همه آرزوهایت از ما دل بریدی و همه آرزوی ما دیدار روی تو شد.تو جاودانه شدی و ما تو را در قلبمان جاودانه جای دادیم . از این پس عطر تو را در میان گلهای رازقی و میخک می جوئیم. سر به آسمان بلند می کنیم تا ببینیم کبوترها از کدام سمت می آیند

و نسیم نفسهای سبز تو را کجا منتشر می کند و به انتظار روزی می نشینیم که دستهای ملتمس ما را بگیری و تا مرز دیدار ببری

 امروز سومین سالگرد پدرمه

چقدر دلتنگت هستیم پدر...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 8:48  توسط مامان آرتین  | 

×××

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 خرداد1389ساعت 18:2  توسط مامان آرتین  | 

-مادرم روز سه شنبه در بیمارستان بستری شد چهارشنبه ر نتیجه آنژیوگرافی مشخص شد که ۳ تا عروق مسدود شده و باید با بالن باز شود.

-خواهرای عزیزم افسون و شهلا اومده بودن پیشمون چقدر خوبه که همه ما همیشه به داد هم می رسیم و در بدترین شرایط به هم نشون می دیم که کنار هم هستیم

-من بار دیگر به این نتیجه رسیدم که تک فرزندی هرگز ...

- در مقابل شیطنتهای آرتین کم می یارم خسته می رسم خونه و با یه گل پسر کاکل زریه ۲ ساله وحشتناک روبرو می شم که هزار ماشااله بمب انرژیست و به یک ع مادر با انرژی و باحال و با حوصله نیاز داره ولی من مادر بدی هستم اصلا چرا من کارمندم

- پسر من داره به من می فهمونه که به موسیقی علاقه داره و به مامان و باباش رفته مام اصرار داره که نانای بذارم تا با زبون کره ایه خودش با خواننده هم آواز بشه و یا با دست روی میز بزنه ژس تابستون امسال پیش به سوی کلاس موسیقی

- پروژه پوشک گیری شروع شده و فعلا زیاد موفقیت آمیز نبوده چون به علت اینکه این گل پسر قصه ما شیر و آب انبه خیلی می دوسته اگه ۲ بار بگه که من جیش دارم دفعه سوم رو نمی تونه چون فواصلش به قدری کمه که خود من خسته می شم بماند پسر کپل من

- تا یادم نرفته بگم که آرتینم رو سلمونی بردم و اونجا براش کارتون تام و جری رو گذاشتن و آرتین خان مشغول دیدن کارتون شد و از آقای سلمونی تقاضای کارتون BEN10 رو می کرد خلاصه منی که هربار موقع رفتن به سلمونی عزا می گرفتم چون واقعا کنترل کردنش کار سختی بود این دفعه به مدد تکنولوژی پسرم یه قطره هم اشک از چشای قشنگش سرازیر نشد پس درود بر تکنولوژی

-دنبال مهد خوب هستم می خوام دیگه یواش یواش وارد اجتماع بشه چون واقعا به همبازیهاش علاقه نشون می ده و توی خونه مدام بهونه گیریشون رو می کنه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اردیبهشت1389ساعت 15:53  توسط مامان آرتین  | 

بستری مامان

امروز مامانم بیمارستان بستری می شه تا فردا آنژیو گرافی بشه امیروارم مشکلش حاد نباشه و نیازی به عمل قلب نباشه

الان سرکارم دلم گرفته که پیش مامان نیستم نمی تونم مرخصی بگیرم فقط برای فردا مرخصی دارم

آرتین رو هم باید بذارم پیش امیر بمونه

امروز خواهرای گلم می یان شهلای عزیزم از تهران می یاد و افسانه عزیزم از ارومیه الان من یه بار دیگه به این نتیجه رسیدم که چه خوب که ما پنج تاخواهریم همه می تونیم دور هم و کنار هم باشیم کمک حال هم باشیم

برای حاد نبودن مشکل مامانم دعا کنید...

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 فروردین1389ساعت 8:49  توسط مامان آرتین  | 

×××

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 12:4  توسط مامان آرتین  | 

برگشتم

 

 دوستای خوبم من برگشتم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 10:44  توسط مامان آرتین  | 

خیلی حالم بده اصلا نمی تونم توصیفش کنم که تا چه حد

شدیدا سردرگمم نمی دونم که چطور با این مشکل پیش اومده کنار بیام احساس بی کسی می کنم به خاطرامیر نمی تونم زیاد بروزش بدم چون وضع روحیش اصلا خوب نیست

احساس می کنم از بلندی پرت شدم پایین بعضی وقتا احساس می کنم که دیگه قادر به بروز احساساتم نیستم

باید قوی باشم باید روی پاهام بلند بشم الان اصلا وقت زمین خوردن نیست الان وقت نمی تونم گفتن نیست من باید بتونم به خاطر امیر و آرتین باید قادر به تحمل این مشکل باشم

خدایا کمکمون کن خیلی شرایط سختیه فقط تو می تونی کمک حالمون باشی خدای خوبم تو همون مهربونی هستی که آرتین رو دوباره به ما بخشیدی پس این رو هم حل می کنی من می دونم...  

+ نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388ساعت 10:39  توسط مامان آرتین  | 

سلدا جون دستت درد نکنه عکسا خیلی خوشگل شدن چقدر خوشحالم که با وبلاگت آشنا شدم

دوستای عزیزم شما هم اگه می خوایید عکسای نی نی های خوشگلتون رو روتوش شده تحویل بگیرید حتما به این وبلاگhttp://seldaphoto.persianblog.ir/ سر بزنید عکسا رو به سلدا جون ایمیل می زنید و روتوش شده تحویل می گیرید به همین راحتی

اینم عکسای آرتین من

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 10:0  توسط مامان آرتین  | 

خیلی وقته که نتونستم آپ کنم نمی دونم چرا حسابی تنبل شدم

اینمدتی که نبودم یه روزش رو رفتیم تولد امیر محمد گلم (۲۳ دی ) همه بچه ها شیرجه می زدن روی کیک آرتین هم هزار بار شمع فوت کرد

 

اونجا دوچرخه المانی روبرداشته بود و کل مهمونی با دوچرخه اون مشغول بود اعتیاد پیدا کرده نمی دونم باهاش چیکار کنم بعضی مواقع دوچرخه رو قایم می کنم ولی بس که التماس می کنه مجبور می شم بیارمش بیرون آخه نمی دونید چه حرکاتی رو انجام می ده مثلا روی صندلی دوچرخه سرپا می ایسته

چن روزی هم که مامانم اومده بود حسابی بهش عادت کرده بود وقتی مامان رفت آرتین خواب بود وقتی بیدار شد همه جا دنبال مامان منیر بود

آرتین عاشق کتابه هر جا که می ره با خوش می بره به عکسا نگاه می کنه و یه توضیحاتی رو به من می ده که اون بچه داره چیکار می کنه

توی یکی از کتاباش بچه ها رو با شکلای مختلف صورت آشنا می کنه یه بچه ای هست که ناراحته گیر داده  به اون می گه چرا نی نی گریه می کنه ؟

می گه نی نی آم نه؟ (یعنی نی نی غذاشو نخورده) مامانش دوا ؟ (یعنی مامانش دعواش کرده )

آرتین خیلی وابسته لیلا شده وقتی خونه ست مدام سراغش رو می گیره نمی دونم چیکار کنم امروز هم از شانسمون لیلا می ره تهران موندم با دلتنگی خودم و آرتین چیکار کنم.

زحمت آرتینم رو هم باید بابا امیر بکشه و خونه بمونه

آرتین موقع خوابیدن اصرار داره که همه باهم بریم بخوابیم و هی می گه ده تایی یایایی (یعنی سه تایی لالا کنیم)

لباساش رو خودش می پوشه و می تونه در بیاره و زود می بره می ذاره داخل کمدش

مستقل تر عمل می کنه ولی شیطون تر شده نقاشی می کشه و مبلای خونه از دست مدادشمعی های آرتین جون سالم به در نمی برن

اتاقش رو مرتب می کنم و توی یه چشم به هم زدن به هم می ریزه همه اسباببازیاش رو کنارش می خواد دیگه خسته شدم الان دیگه سعی می کنم حساسیت به خرج ندم چیکار کنم من یه مامان کارمندم که بچه کوچولوی شیطون دارم اگه یه زمونی یه مهمونی سرزده اومد باید درکم کنه

خونه مادرشوهرم آرتین داشت شیرش رو می خورد هستی هم زود رفت شیشه اش رو از توی یخچال برداشت آورد و پیش آرتین دراز کشید بعدش المان بهونه گیری کرد و شیرش رو توی شیشه خواست بخوره خلاصه فقط در حال تقلید کردن از هم هستن

آرتین و ابراز محبتش به پسر دائیش امیر محمد

این پارکینگ کادوی تولد خاله سانازه آرتین خیلی دوسش داره

اینجا داره از من می پرسه چی بیشاژه؟(چی بسازم) منم بهش می گم برج بساز اونم اعتراض می کنه می گه نه ماتین(ماشین)

ماتین رو نتونسته بسازه رفته سراغ پارکینگش بهش گفتم آرتین چقدر با پارکینگت بازی می کنی یه کمی هم با اسباب بازیای دیگه بازی کن اونم ماشین سبزش رو انتخاب کرد

و اما اینم جذابترین مرد سال۲۰۱۰ آرتین رادمهر

من فدای تو بشم با این فیگورای قشنگی که می گیری

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 13:19  توسط مامان آرتین  | 

آرتینم زمان داره به سرعت می گذره و تو باسرعتی بیشتر داری بزرگ و

بزرگتر می شی می خوام زمان از حرکت بایسته می خوام از لحظات با تو

بودن بیشتر لذت ببرم این دو سال نمی دونم چطور گذشت

 

کاش این امکان وجود داشت که مدام پیشت باشم باهات بیشتر وقت

بگذرونم ولی متاسفم که باید سر کار بیام و ۸ ساعت بدون تو سپری بشه

الان دیگه یه گل پسر دو ساله شیطون شدی که مدام روی مبلا و میزای

خونمون راه می ره

دیروز به خاطر امنیت بیشتر تو کمی مدل خونه رو عوض کردم چون با مدل

قبلی مدام روی میز ناهارخوری بودی برات فضاسازی کردیم الان خیلی بهتر

 با دوچرخه ات توی خونه می چرخی

 

دیگه صندلی غذات رو دوست نداری و می خوای که روی صندلی کنار ما

بشینی ۵ شنبه هم موقع ناهار خوردن پات رو فشار دادی به پایه میز و توی

یه چشم به هم زدن با سر زمین خوردی خیلی گریه کردی عمر مامان دلم

لرزید خیلی ترسیدم

 

دیروز هم موقع باز کردن در شصت پات موند زیردر اولش گریه نکردی ولی

 بعد از ظهر تا از خواب بیدار شدی زدی زیر گریه و پاتو نشون می دادی الهی

 من فدات بشم که مدام تو یه چیزیت می شه

 

مدام بهونه خونه خاله لیلا رو می گیری و مامان ی یا رو می خوایی دیشب

 چقدر به خاطرش گریه کردی

یه هفته ست که مامان جونی از ارومیه اومده چقدر این یک هفته زود و

خوش گذشت کاش می شد مامان همیشه اینجا بود کاش...

 

این پست رو می خوام به عکسای آرتین با لباسای دخترونه اش اختصاص

بدم آخه خواهر زادم گهگداری به آرتین لباسای دخترونه می پوشوندو عکس

 می گرفت منم به یاد ایامی که می شد سر همه کلاه گذاشت و دختر

جاش زد این عکسا رو می ذارم آخه الان دیگه قیافه اش کاملا پسرونه شده

 

 

 

 

   

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 10:18  توسط مامان آرتین  |